|
طلوع دل انگیز
|
||
|
الهی: مارابه راه راست هدایت فرما |
سلام دوستان عزيز: يكي از دوستان برام نوشته تا من خدارو لمس نكنم دلم آروم نمي گيره . اين جواب زير را برايش نوشتم دوست دارم شما هم بخونيد و نظر هم بدهيد:
سلام عزيز دل برادر
خوبي خوشي؟ ديشب با خدايت خوب حال کردي؟ راستي براي اين حقير هم دعا کردي؟ يا خداي نکرده از من هم دلگير بودي.
امروز روز عزيزيه - من هم اهل قسم نيستم - در حضورت اعتراف ميکنم من هم نسبت به شما اشتباه کردم . از نوشته هاي ديگرت نشون دادي خيلي هم آدم با اعتقادي هستي. تازه خدائيش هرکي جاي شما بود در جواب سئوالهاي من يه چندتا فحش هم بما ميداد ولي نه شما مثل اينکه ازما خيلي آقا تري. ولي برايت يه چيز هايي قابل درک نيست و همين طور براي من وخيلي هاي ديگر. لذا بايد از افراد آگاه به آن مسايل پرسيد. عزيز دل من: خدا اگر قابل لمس باشه . بايد جسم هم باشه ولي حتماَ شنيدي خدا جسم نيست. وخوب حالا خدا قابل لمس نيست بايد انکار کرد؟ در اين عالم خيلي چيز ها هم هست ولي لمس نميشه پس بايد آنها را انکار کنيم؟ مثل - هوا- اکسيژن - روح و عقل.امامان معصوم فرمودند: در باره ي ذات خدا هيچگاه فکر نکنيد که به کفر کشيده مي شويد. ولي عزيز جان من: ما خدا رو در تمامي مراحل زندگي خود درک مي کنيم .
اما لمس نمي كنيم.







الهی: شب قدر آمدو قدری ندارم
يکي از خواهرها التماس دعا داشتن من متن زير رو براش نوشتم ولي دوست دارم شما هم بخونيد:
شبهاي قدرگفتي مرا ياد يه خاطره انداختي: آقاي حسن زاده ي آملي فرمودند:دوران جواني درشهرآمل ماه رمضان - درمسجد مراسم احيا گرفتيم. وقتي قرآنها برروي سر گذاشتيم يه بچه 3/4ساله بازبان مازندراني فرياد ميزنه: ((خر سربار دره / خر خبر دار نيه)).
يعني روي سر خر باري هست ولي خر خودش خبر ندار د. ما مونديم بخنديم يا گريه گنيم. يکي از بزرگان بلند شد و شروع کرد بچه رو زدن ما برگشتيم و گفتيم چرا بچه رو مي زنيد؟ او راست ميگه ! خيلي از ما ها شبهاي احيا قرآن بر سرمونه ولي ازآن چيزي نمي فهميم يا اگر هم بفهميم عمل نمي کنيم.يا فردا ياد مون ميره. باز همان آدم قبلي که بوديم هستيم.
حالا شما هم خواهر خوبم از من التماس دعا در شبهاي قدرو داري؟!!! ((کل اگرطبيب بودي اول سر خود دوا نمودي.))
ولي خدا دوست داره همه ي بندگانش براي هم دعا کنند. رسول خدا (ص) فرمودند: هيچ فقيري رو نا اميد بر نگردانيد .زيرا شايد دعايش براي شما اجابت شود هر چند آدم خوبي نباشد. حالا شايد من هم آدم خوبي نباشم ولي اميدوارم دعايم درحق شما به هدف اجابت برسه.
الهي:به حق بانوي پهلو شکسته حضرت زهراي مظلومه حاجت مشرعه ي اين خواهر م هستي را در اين روز ميلاد کريم اهل بيت - حضرت امام حسن مجتبي (ع) برآورده بفرما.
الهي: حاجت همه ي خوانندگان اين مطلب رو هم بر آورده بفرما:
بحق محمد وآل محمد.



دوست من:
امیدوارم هیچگاه امید خود را از دست ندهی که ناامیدی از رحمت خدا
کفر بزرگیست.
آری شبهای لیت القدر نزدیک است اول ما هم باید دل
خودرا ازهرچه کینه و حسادت ودشمنی پاک کنیم تا آماده ی دریات فیوضات
معنوی الهی شویم. و سعی کنیم فقط بفکر مشکلات خود نباشیم بلکه
برای رفع مشکلات همه ی مسلمانان جهان دعا
کنیم.پس عزیز دل معلم مارو هم فراموش نکن:
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟



بیاای راحت جانم که جان من فدای تو
سرسودائی عاشق فدای خاک پای تو
دلم خلوت سرای تست غیری درنمیگنجد
بجان توکه جان من نداردکس بجای تو
زخورشیدجمال توجهانی نورمییابد
توسلطانی بحسن امروزومهرویان گدای تو
ندارم دست ازدامن اگرسرمی روددرسر
کشم بارهمه عالم برای که؟برای تو
بعشقت گرشوم کشته،حیات جاویدان دارم
چه خوش باشدوفای من اگریابم بقای تو
خیالت نقش میبندم بهرصورت که بنماید
توئی نوردوچشم من که میبینم لقای تو
محب نعمت اللهم کزوبوی تومی آید
ازآن دارم هوای اوکه اوداردهوای تو
نعمت اله ولی



خودرا شبی در آینه دیدم دلم گرفت از فکراینکه قد نکشیدم دلم گرفت![]()
ازفکراینکه بال و پری داشتم ولی بالاتراز خودم نپریدم دلم گرفت![]()
از این که با تمام پس انداز عمر خویش حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت![]()
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت![]()
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود رفتم ولی به او نرسیم دلم گرفت![]()
نقاشی ام تمام شدوزنگ خانه خورد من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت![]()
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت


خدایا! من کوچکم ضعیفم ناچیزم پرکاهی در مقابل طوفان ها
هستم به من
دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را
به راستی
بفهم و به درستی تسبیح کنم
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاریست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
هر که از گرگش خورد هردم شکست
گر چه انسان می نماید گرگ هست
وآنکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری گرچه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست اینسان دردمند
گرگها فرمانروایی می کنند
آن ستمکاران که با هم محرمند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه وانسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
منبع : ای عشق بی نشان

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا
کنیم؟حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد
*************************************
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.وقتی به ساحل
رسیدند حقیقت لباسهایش را دراورد . دروغ لباسهای
او را پوشید و رفت!
از آن پس حقیقت عریان و زشت است و اما دروغ
در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان می شود!!
قرار نبود: اینطوری بشود ولی شد!
قرار نبود: خدا فراموش بشود ولی شد!
قرار نبود: قدم هایمان غیر خدای بشود ولی شد!
قرار نبود: ذکر یا زهرا فراموش بشود ولی شد!
قرار نبود: کربلای جبهه ها فراموش بشود ولی شد!
قرار نبود: راه و رسم شهدا فراموش بشود ولی شد!
قرار نبود: شهید و شهادت فراموش بشود ولی شد!
قرار نبود: مهدی باکری فراموش بشود ولی شد!
قرار نبود: در و دیوار شهر از نام و پیام شهدا پاک بشود ولی شد!
قرار نبود: جنگ تمام بشود ولی شد!
قرار نبود: جوانمردی فراموش بشود ولی شد!
قرار نبود: امام تنها بشود ولی شد!
قرار نبود: دروغ گفته بشود ولی شد!
قرار نبود: ریا و چاپلوسی بشود ولی شد!
قرار نبود: انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان اداره بشود ولی شد!
قرار نبود: بی هنر خوب و هنرمند بشود ولی شد!
قرار نبود: وحدت فراموش بشود ولی شد!
قرار نبود: جنگ قدرت و ثروت بشود ولی شد!
قرار نبود: من بنویسم ولی....
قرار نبود: .......!!!!!؟

یادتون که نرفته ؟
معلم کلاس اول می گفت : بچه ها بخش کنید خا ... نه .
چند بخشه ؟ (همه باهم ) دو بخشه .
د ... بس ... تان . چند بخشه ؟
(همه باهم ) سه بخشه .
دل چند بخشه ؟ همه باهم : یه بخشه ٬ یادتون اومد
دل یه بخشه ٬ یعنی یه خونه است با یه اتاق و یه انباری !!!
تا حالا دیدین همچی خونه ای رو به دو نفر اجاره بدن ؟!
چه برسه به چندین و چند نفر !!!
مگه دیوونه باشن!
عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعروعطر بهار
عشق یعنی یک تمنا،یک نیاز
زمزمه از عاشقی با سوزو ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ملتهب از یک نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت...شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی"بی تو هرگز...پس بمان"
تا سحر از عاشقی با او بخوان

چه رفته ایی که امشب سحر نمی آید؟
شب فراغ به پایان مگر نمی آید؟
جمال یوسف گل چشم تیره روشن کرد
ولی ز گمشده من خبر نمی آید
شدم به یاد تو خاموش آن چنان که دگر
فغان هم از دل سنگم به در نمی آید؟
تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوه ناز
که در تصور از این خوبتر نمی آید؟
به سر رسید دور زندگانی و باز
بلای محنت هجران به سر نمی آید؟
مثال بلبل مسکین به دام غم زین بیش
که ناله در دل گل کارگر نمی آید؟
ز باده فصل گلم توبه می دهد زاهد
ولی ز دست من این کار بر نمی آید
دو روزه نوبت صحبت عزیز دار (رهی)
که هر که رفت از این ره دگر نمی آید
من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي
عهد تابستن از آن به كه ببندي و نپايي دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه ما كجاييم در اين بحر تفكر تو كجايي آن نه خال است و سر زلف پريشان كه دل اهل نذر برد كه سريست خدايي پرده بردار كه ديوانه خود اين روي نبيند تو بزرگي و در آيينه كوچك ننمايي حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقيبان اين توانم كه بيايم به محلت به گدايي عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي روز صحراو سماعت و لب جوي و تماشا در همه شهر دلي نيست كه ديگر بربايي گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
باز که دلت گرفته کی قلبت را شکسته![]()
همون که روز اول توی دلت نشسته![]()
یا اون ستاره ای که سهیل شد و ندیدی![]()
یا اون که از نگاهش کلی ستاره چیدی![]()
هوای تار وابری افتاب می شه گل من![]()
شبای سرد وتردید مهتاب می شه گل من![]()
باز كه دلت گرفته ابري حرف وقصه ات![]()
تا وقتي زنده باشي تموم نمي شه غصه ات![]()
اما دو روزه دنيا ارزش غم نداره![]()
بخند كه خنده زيباست بخند مثل ستاره![]()

در ره عشق تو با درد و الم ساخته ایم
سینه سوخته را مجمر غم ساخته ایم
ما دل آسفته لطف و کرم دوست نه ایم
عاشقانیم که با جور و ستم ساخته ایم
چشم ما لایق دیدار تو زانست که ما
سرمه دیده از آن خاک قدم ساخته ایم
به تمنای میان تو گذشته ز وجود
وز خیال دهنت برگ عدم ساخته ایم
قدم از دایره حکم تو بیرون ننهیم
زانکه عمریست که باحکم قدم ساخته ایم
شمع و من در شب هجران تو از آتش دل
تا سحر سوخته هر دو بهم ساخته ایم
چون کریمی و سوال از توخلاف ادب است
چاره خویش حوالت به کرم ساخته ایم
نمازو روزه ي شما موردقبول حق



تو مث ارزش بارون برای کویر لختی
یا شاید تو ابر بودی و به من هیچی نگفتی
تو مث دریا می مونی همیشه وسیع و زیبا
یا شاید تو رنگ آبی که به دریا میده معـنا
تو بـرای یـک پـرنده مث یـک شـاخـه درخـتی
برای راحتی اون خم می شی تو با چه سختی
ولی تو خـود درختی که هــزار تا شاخـه دار
روی هر شاخه ی سبزت جای پای صد ستار
تو خودت بگو بدونم تـو کی هستی یا چی هستی؟
من فقط اینو می دونم که تو خوبی هر چی هستی
تو پــر از سـادگی هســتـی مـث شعــرای خود مـن
امــا نـه تـو واژه هســتـی واژه یـی مـثـل شـکـفـتـن
دوستتون دارم:


کی اشکهاتو پاک می کنه، شبها که غصه داری؟
دست رو موهات کی می کشه، وقتی منو نداری؟
شونه ی کی مرحم حق حقت می شه دوباره؟
از کی بهونه می گیری، شبای بی ستاره؟
برگ ریزونای پاییز کی چشم به راهت نشسته؟
از جلو پات جمع می کنه برگهای زرد و خسته؟
کی منتظر می مونه،حتی شبهای یلدا؟
تا خنده رو لبهات بیاد،شب برسه به فردا...
کی از سرود بارون قصه برات می سازه؟
از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه؟
کی از ستاره بارون چمشمهاشو هم می ذاره؟
نکنه ستاره ای بیاد، یاد تورو نیاره؟


بزن باران که دلگیرم من امشب
در این ویرانه می میرم من امشب
غمی از رفتن و ماندن ندارم
اسیر دست تقدیرم من امشب
بزن از من بشو رنگ گناهان
ببین دنیای تقصیرم من امشب
دو روز زندگی ارزش ندارد
بزن باران از آن سیرم من امشب
بزن که خانه زندان است از درد
در این زندان به زنجیرم من امشب
بزن که با تو دارم خاطراتی
ببین با لحظه درگیرم من امشب
بزن که گریه های واپسین است
بزن باران که می میرم من امشب
س۱-درچه تاريخ و كدوم جغرافيا به دنيا اومدي؟
سي وسه سال پيش در شهر اروميه ...
س۲- از چه زماني فضولي، ببخشيد بوالفضولي رو در خودت كشف كردي؟
از آن زماني كه احساس كردم سرم روي بدنم سنگيني مي كنه و رايحه قرمه سبزي مي ده!
س۳-احساس مي كني ژن فضولي به بوالفضولك هم منتقل شده؟!
بعله، چون در دو و نيم سالگي اومد - داشتم چيز مي نوشتم - تو چشام زل زد وگفت: اين چرت و پرتها چيه مي نويسي؟!
س۴-شايد شما هم اين ژن رو از پدرتون به ارث بردي؟
نه ... خدابيامرز اگر چه اهل شعر و شاعري بود ولي بر خلاف من تمام عمرش سرش توي لاك خودش بود..
س۵-تا حالا از بوالفضولي و پا تو كفش ديگرون كردن پشيمون شدي؟!
چرا پشيمون بشم....پا كردن تو كفش ديگران عالمي داره!
پا كه نه در كفش عزيزان بود
بار گرانيست، قلم كن زبيخ!!!
س۶- اول وبلاگ زدي بعد بوالفضول الشعرا شدي ؟ يا اول بوالفضول الشعرا شدي بعد وبلاگ زدي؟!
ميشه گفت هر دو ... قبل از وبلاگ؛ بوالفضول شخصي بودم... اما بعد از وبلاگ؛ بوالفضول عام المنفعه شدم! ... مخصوصاً براي برخي مطبوعات كه همين جور فرت و فرت شعرهاي ما را از وبلاگ برمي دارند و مي چاپند...
س۷-روزي چند ساعت با بوالفضول الشعرا جر و بحث مي كني؟
صبح و ظهر و شب قبل و بعد از سرودن يا نوشتن جفنگيات!
س۸-كارتون به قهر هم مي رسه؟
نه ...پسر خوبيه!
س۹-اگه يه وقتي قافيه به تنگ بيآد چه كار مي كني؟
دوشماره گشادش مي كنم ...نشد ....به همون چيزي ميام كه شاعر مياد!
س۱۰- جسارتاً اين «همون چيز» با تفنگ هم قافيه نيست؟
احسنت، درست شليك كردي به هدف!
چون قافيه تنگ آيد
شاعر به الي آخر!!
س۱۱- بهتره شعر آدم وزين باشه يا خود آدم وزين باشه؟
هر دوانه! ... اما بعضي از آدما فقط شعرشون وزينه، بعضي از آدمها فقط خودشون ....بعضيها هم بي خيال وزين بودن، دور از جون آدم نيستن!
س۱۲- اگه شعرهات رو بدهند دست مردم و گاز اشك آور هم بزنند، فكر مي كني مردم بيشتر مي خندن يا گريه مي كنن؟
لزومي نداره گريه كنند ... اشكشان در بياد كافيه ... گاز گريه آور كه نيست، گاز اشك آوره...... مي تونن اونقده بخندند كه اشكشون در بياد و گاز اشك آور هم دپرس نشه!
س۱۳-از كدوم اثر يا اثرهات راضي نبودي، اما بقيه كلي با اون اثر كيف كردند؟
حافظ به روايت شير فرهاد!...يك شعر فصلي و فكاهي ... ناگهان پرده بر انداخته؛ ... اي يعني چه!...
كه جناب مديري هم در يكي از آخرين قسمتهاي برره بخشهايي از آن را خواند!
س۱۴-شده براي گفتن شعر قلم كسي رو غرض بگيري و با قلم ديگران بنويسي؟!
نه چون از طرف دوستان ممنوع القلم شده ام!...يعني كسي به من قلم قرض نمي دهد!
س۱۵- با قلم پات چطور؟ با اون چيزي نوشتي؟!
بعله...شعر سفر را!
س۱۶-پات ناراحت نشد؟ هيچي نگفت؟!
نه ...چيزي بگويد پاشو قلم مي كنم!....بيهوده گوييهاي مرا ديده ... به بيهوده گرديهايم نيز عادت مي كنه...
س۱۷-شايعه شده شعر « زي ذي نامه» رو در وصف خودت گفتي؟
بحث خودم نيست... اين روزها عارف وعامي و همه دلسوختگان وادي زن ذليلي خودشونو تو آينه زي ذي نامه مي بينند!!
س۱۸- «مادرزنتون» رو چي صدا مي كنين؟
آقا ولمون كن ....كم از زي ذي نامه نكشيده ام!
س۱۹- به آنان كه با ذوق و شوق تمام ....به مادر زن بگويند: مام!... نه؟
من بدون حضور وكيلم حرف نمي زنم!!
س۲۰-خب اشكالي نداره ... آقاي بوالفضول! بنده وكيلم؟
بوالفضول رفته براي مادرزنش گل بچينه!!
س۲۳-راستي من دارم قاطي مي كنم، الآن دارم با بوالفضول الشعرا مصاحبه مي كنم يا سعيد سليمان پور؟!!
نمي دونم!
س۲۴- چرا بين اسمهاي مستعارت بيشتر به « بوالفضول الشعرا» ارادت داري؟
بسكه با كلاسه بر خلاف خودم! يك خاطره در باره كلاس اين اسم مي تونم بگم؟
س۲۵- خواهش مي كنم ...
مدتي پيش در حوزه هنري تهران، در ديدار با يكي از شعراي خوب كشورمان آقاي (ه) از شعرش تعريف كردم و در ادامه خواستم خودم را معرفي كنم، گفتم: من هم بوالفضول الشعرايم (فكر مي كردم نامم به گوشش خورده!)... بلافاصله با تواضع گفت :
استغفرا... !... شما سرور ماييد!!
س۲۶- و به عنوان آخرين سؤال، چرا شما كلاس نذاشتي و به راحتي حاضر به مصاحبه با صفحه «سوسه» شدي؟!
چرا بايد كلاس مي ذاشتم؟ ... دليلي نداشت... ببينم نكنه اين سكه اي كه قراره آخر مصاحبه از طرف روزنامه بهم بدين شايعه بوده؟؟
دوستان عزیز اگر میخواهند به وبلاگ بولفضول بروند به یوست روزانه مراجعه کنند
اشک عاشق مي شود خود صد کتاب
شور عشق است آنکه ويران مي کند
قلب عاشق را پريشان مي کند
چشمه عاشق اگر جوشان شود
چشم او جوي خروشان مي شود
قدرت او در مهار اشک نيست
چشم عاشق جويبارست اشک چيست
هرکجا اشکي هويدا مي شود
عاشق بيچاره رسوا مي شود
اشک عاشق قاصدمهرو وفاست
داند او خود چشمه اشک از کجاست
چشمه دارد عاشق اندر سينه اش
مي شود جاري ز عشق انديشه اش
دردعاشق درد بس دير آشناست
عاشقي هم خود ز اسرار خداست
حاج خانمی از آنجا رد می شد - یه سلامی دادوگفت : وا - وا - وا
شما دارید با دهان روزه غیبت می کنید؟
پس لا اقل صبرکنید بعد از افطار غیبت کنید.
.jpg)
رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا
از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا
نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا
زين دعاهاست كه با اين همه بيبرگي و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا
هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا



وارد مهمانسرايم كرده است
باهمه نقصي كه در من بوده است
باز هم او دعوتم بنموده است
ميهماني شد شروع اي عاشقان
نور حق كرده طلوع اي عاشقان
باز معشوق سفره داري مي كند
دعوت از عبد فراري ميكند
بسم الله الرحمن الرحیم

تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
سلام برماه خدا ـ سلام بر بهارقرآن ـ سلام برماه رحمت و برکت و مغفرت.
دوستان سلام : فرارسیدن ماه مبارک رمضان را به همه ی شما تبریک
میگویم:
امیدوارم همه مابتونیم از این فرصت الهی خوب استفاده کنیم:
میهمانان عزیز کبریا ـ چون دعاتان جمله نور است و صفا ـ پس بیفروزید
بر شب بیجودما.
بهترین اعمال در این ماه همانا انجام دادن واجبات الهی و ترک محرمات
است.

به چه می خندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز ؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه می خندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه می خندی تو؟
به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است بخند.
|
|